خوب از اونجایی که وبلاگ و وبلاگ نویسی متروک شده تصمیم گرفتم ازین به بعد بیشتر از خاطراتم بخصوص خاطرات بیمارستان رو اینجا بنویسم،  نه بخاطر اینکه از حالت متروکی خارج بشه، بخاطر اینکه کسی با خوندنش حوصلش سر نره بگه اینم شد وبلاگ اخه.منم که عاشق رشتم و حوادثی که هر روز داره اتفاق میفته هستم اما خوب بیان خاطراتم زیاد هیجان انگیز نیست کسی هم دوست نداره خاطرات بیمارستان بشنوه.شاید خیلی معمولی شایدم تمام خاطرات غم انگیزش رو بنویسم.پس اینجا مینویسم تا کسی رو آزار ندم توی چار دیواری خصوصی خودم.

خلاصه ازین به بعد خاطرااات خون آلود من زیاد میشن

بخش اورژانس بیمارستان طالقانی بعد از 20 روز تمووووم شد ولی کلی خاطره شد برامون خیلی زیاد.  دوره دوم با بخش داخلی مردان بیمارستان شهید بهشتی شروع شد. اونجا یکی از پرسنل اورژانس طالقانی رو دیدیم ک توی این بیمارستان سوپروایزر هست از دیدنش کلی ذوق کردیم کلی تعریفمونو ب بقیه داد  واقعا سوپروایزر ب این مهربونی داریم اصا؟ 

بعدشم که استاد جدید اومد و کلی از اینکه همه چی بلد بودیم جا خورد.خیالش راحت شد و بعد از اینکه سریع کارای بخش رو انجام دادیم گفت میتونید برید اورژانس.منم که ولم کنن تو اورژانس پیدام میکنن. رفتیم اونجا بازم پرسنل آشنا دیدیم،توی مدتی ک اونجا بودیم کلی کیس جدیددیدیم.پزشک سریع گف دانشجویید؟ گفتیم بعله شروع کرد سوال پرسیدن اول یه اقایی بود ک ساق پاش دچار سوختگی شده بود پرسید چند درصده؟ بعد یهو یه اقایی اومد چاقو خورده بود رو سرخ رگش، خون مث فواره از مچ دستش میومد و ریخت رو کفشم :| سریع بالای دستش کاف فشار  سنج بستیم تا خون بند بیاد دکتر دید و بقیه کارای لازم ، دیگه بخیه سر یه بچه ده ساله بود ک بیهوشش کردیم بخیه زدیم بعدشم پای یه اقایی ضربه دیده بود آتل بستیم بعدش دیدیم کارا داره می ریزه سرمون و شیفتم داره تموم میشه فرار کردیم. توی بخش دو تا آقا بودن با گلوله ب هم زده بودن :| هر دو هم زنده بودن خخخخ آدم جرات نمیکنه بره طرفشون با ترس و لرز میری تو اتاق دارو میدی فرار میکنی.یکیشون داشتم دارو میدادم یهو گفت مسکنه گفتم مشکلت چیه گفت گلوله خوردم قیافم دیدنی بود اون لحظه دو پا داشتم دوتا قرض گرفتم فرار کنم همراهش گف یکی هم داریم یه اتاق دیگس باهم بودن.رفته بودم یه اتاق دیگه نمیدونستم کدوم گلوله خورده یادم رفته بود همچین جریانی هست ک یهو یکیشون ک داشتم بهش دارو میدادم گف من گلوله خوردم  من باز تا مرز سکته رفتم گفتم باهم بودین گفت اره ب هم شلیک کردیم :| گفتم باشه خدافظ :| 

اینم از 17 مهر 95

 



یکشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۵ | 4:58 AM | دانارت |
عادت، ناجوانمردانه‌ترين بيماري‌ست، زيرا هر بداقبالي را به ما مي‌قبولاند، هر دردي را، و هر مرگي را.
در اثر عادت، در كنار افرادِ نفرت‌انگيز زندگي مي‌كنيم، به تحمل زنجيرها رضا مي‌دهيم، بي‌عدالتي‌ها و رنج‌ها را تحمل مي‌كنيم، و به درد، به تنهائي و به همه چيز تسليم مي‌شويم.
عادت، بي‌رحم‌ترين زهر زندگي‌ست، زيرا آهسته وارد مي‌شود، در سكوت، كم‌كم رشد مي‌كند و از بي‌خبريِ ما سيراب مي‌شود، و وقتي كشف مي‌كنيم كه چطور مسمومِ آن شده‌ايم، مي‌بينيم كه هر ذرۀ بدن‌مان با آن عجين شده است، مي‌بينيم كه هر حركت ما تابع شرايط اوست و هيچ داروئي هم درمانش نمي‌كند.

👤اوریانا فالاچی



پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۵ | 2:22 AM | دانارت |