دو هفته هم از شروع کارورزی در عرصه گذشت،همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد، چشم روی هم گذاشتیم سه سال درس و دانشگاه هر روز 8 صبح ها،استرس و نگرانی ها،مشکلات دانشگاه و خوابگاه، ازین ساختمون ب اون ساختمون دویدن ها برای کارای اداری تموم شد.. اما همش خاطره شد.در کنارش خاطرات خوبی از کلی دوست های جدید و ادمای مختلف و هم کلاسی ها و هم خوابگاهی ها موند برام. بعضیا گلچین شدن. خیلیا در حد آشنایی موندن.از بعضیا فقط خاطرات بد ب جا موند.از دوستای نزدیکم هر لحظه با ثبت عکس و خاطره همراه بود.اما الان یه سال یا فصل جدید از زندگیم شروع شده. سال آخر دوره کارشناسیمه و دیگه خبری از کلاس درس نیست و چیزی ک سالها منتظرش بودم ب دست آوردم. وارد شغل و حرفه مورد علاقم شدم.دید باز تری نسبت به ایندم پیدا کردم و هدف هام دوباره جون گرفتن.بهرحال حتی اگه در آینده ادامه تحصیل بدم اما هیچ دوره ای رنگ و بوی دوران کارشناسی و سالهای اغاز20 سالگی رو نداره...خلاصه اولین دوره ام با بخش اورژانس شروع شده، به جرات میگم این بخش برام بهترین خاطره دوران دانشجوییم شد.روز اول که رفتم حس پوچی تمام وجودم رو گرفته بود احساس میکردم این سه سال بیخود گذشت و من هیچی یاد نگرفتم ذهنم قفل شده بود هیییچی یادم نمیومد. روز اول سعی کردم عملکرد پرسنل رو ببینم و موقع انجام کار استرس نداشته باشم.دو سه روز اول به شدت دپرس بودم الان دیگه استادی بالا سرم نبود ک حواسشو بده دارم چیکار میکنم.همیشه وقتی یه تغییر تو زندگیم دارم همینجوری میشم.چند روز زمان می بره تا خودمو وفق بدم.تا ب خودم بیام ببینم کجام و چیکار میکنم.ولی بعد بخودم اومدم. به قدری فعال بودم که مورد تشویق قرار گرفتم. از طرفی رفتار پرسنل واقعا خوب بود.خیلی راهنماییم کردن کلی تجربه در اختیارم گذاشتن. منم تونستم اعتمادشونو جلب کنم تا کارها رو به من بسپارن .اینجا هر روز پر از اتفاقات جدیده...
جمعه نهم مهر ۱۳۹۵ | 12:35 PM | دانارت |
.: Weblog Themes By Pichak :.